بیاد مادر/ خاطره
خاطره ای کوتاه از شهید مهدی زین الدین
تهران - حیاتچند روزی بود تب داشتم، یک
دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب
پهن است و خوابیدم، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال
می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت
کنارم. گفتم: مادر! چرا بی خبر؟ گفت:" به دلم افتاد که باید بیام."